![]() |
![]() |
|
| رسیدن به عشق واقعی |
|
ازدواج بايد در مرتبه دوم باشد، پديده ي اوليه بايد عشق باشد؛ آنوقت مي توانيد باهم باشيد. اين باهم بودن، بايد يك دوستي و يك مسئوليت باشد. وقتي كه دو نفر عاشق يكديگرباشند، مسئول هستند، از يكديگر مراقبت مي كنند. براي ايجاد چنين مسئوليت ومراقبتي به هيچ قانوني نياز نيست؛ هيچ قانوني قادر به ايجاد آن نيست. در بالاترين حدّ، قانون مي تواند ساختاري تشريفاتي بر شما تحميل كند كه عشق و دوستي شما را نابود خواهد كرد. درعين حال، چون بايد در يك جامعه زندگي كنيد، مي توانيد ازدواج كنيد، ولي ازدواج بايد در مرتبه دوم بماند. ازدواج بايد فقط به اين دليل باشد كه شما يكديگر را دوست داريد؛ ازدواج بايد حاصل عشق شما باشد، نه برعكس. در گذشته چنين بوده كه اول ازدواج مي كردند و سپس مي توانستند همديگر را دوست داشته باشند. اين غيرممكن است؛ كسي نمي تواند عشق را اداره كند، هيچكس قدرت ندارد كه عشق را خلق كند. عشق وقتي روي مي دهدكه اتفاق افتاده باشد. مي تواني دو نفر را كنار همديگر قرار دهي. و اين كاري است كه در طول قرون انجام شده است. اين دو نفر را به ازدواج هم مي آوريد. و وقتيكه دو نفر باهم باشند، شروع مي كنند به دوست داشتن همديگر. درست مانند خواهران كه برادرانشان رادوست دارند و برادراني كه خواهرشان را دوست دارند. اين يك ترتيبات تحميلي است. و وقتيكه دو نفر باهم هستند، نوعي ازخوش آمدن و دوست داشتن پديد مي آيد و اين دو نفر به هم متكّي مي شوند و از همديگر استفاده مي كنند. ولي عشق؟! اين رابطه اي كاملاً متفاوت است. اگر ازدواج اول بيايد، تقريباً غيرممكن است كه عشق هرگز بتواند رخ دهد. درواقع، ازدواج را براي ممانعت از عشق ابداع كرده اند، زيرا عشق خطرناك است. عشق تو را به چنان اوج هايي از خوشي وسرور و شعف و شعر مي برد كه براي جامعه خطرناك است تا به مردم اجازه دهد تا چنان بلندايي بالا بروند و چيزها را از آن ژرفاها و از آن بلندي ها ببينند. زيرا اگر فردي عشق را بشناسد، ديگر چيزهاي ديگر هرگز او را ارضاء نخواهند كرد. آنوقت ديگر نمي تواني او را با يك حساب بانكي درشت راضي نگه داري، نه. حساب بانكي درشت كمكي نخواهد كرد، اينك او چيزي درمورد ثروت واقعي مي داند. اگر انساني عشق را شناخته و آن بلندي هاي شعف انگيز را تجربه كرده باشد، قادر نخواهي بود كه او را جذب بازي هاي سياسي كني. چه اهميتي دارد؟! قادر نيستي او را به كارهاي زشت غيرانساني وادار كني. او ترجيح مي دهد كه انساني فقير باقي بماند، ولي عشقش جاري باشد. زماني كه عشق را بكشي ــ و ازدواج تلاشي است براي كشتن عشق ــ وقتي كه عشق را بكشي، آنگاه آن انرژي فرد كه ديگر در عشق مصرف نمي شود، در دسترس جامعه است تا از آن بهره كشي شود. مي تواني از او يك سرباز بسازي، او سربازي خطرناك خواهد بود. او آماده است تا بكشد ــ هربهانه اي كافي است كه او براي كشتن يا كشته شدن آماده شود. او لبريز از ناكامي ها و خشم هاست؛ مي تواني او را به هرجهتِ جاه طلبانه اي سوق بدهي. او يك سياست كار خواهد شد.... كساني هستند كه عشق را نشناخته اند. عشقي كه ناكام مانده باشد، به طمعي عظيم تبديل مي شود؛ عشقِ ناكام مانده به خشونتي عظيم تبديل مي شود و تو را وارد دنياي جاه طلبي ها مي كند. عشقِ ناكام مانده، بسيار ويرانگر است.
ولي جامعه به افراد ويرانگر نياز دارد. به ارتش هاي بزرگ نياز دارد؛ به ارتش هايي از سياست بازها نياز دارد، به لشگرهايي ازمنشي ها، كارمندان دفتري و غيره نياز دارد. جامعه به افرادي نياز دارد كه بتوانند هركاري را انجام دهند. زيرا آنان در زندگي هيچ چيز والا را نشناخته اند. آنان هرگز لحظاتي شاعرانه را در زندگي لمس نكرده اند؛ آنان مي توانند تمام عمر به شمارش پول ادامه بدهند و فكر كنند كه همه ي زندگي همين است. عشق خطرناك است.
من مايلم كه عشق در دسترس همه قرار داشته باشد. و اگر ازدواجي صورت مي گيرد، بايد محصولي جانبي از عشق باشد و بايد در مرتبه دوم قرار بگيرد. اگر روزي عشق از بين رفت، براي ازبين بردن ازدواج هيچ مانعي نبايد وجود داشته باشد. اگر دو نفر بخواهند ازدواج كنند، هردوبايد باهم توافق داشته باشند. ولي براي طلاق گرفتن، حتي اگر يك نفر بخواهد طلاق بگيرد، همين بايد كافي باشد. براي طلاق نبايد به توافق دو نفر نياز باشد. هم اكنون، براي ازدواج هيچ مانعي وجود ندارد. هر دو احمقي مي توانند به اداره ثبت بروند وازدواج كنند! ولي براي طلاق هزار و يك مانع وجود دارد. اين رويكردي بسيار جنون آميز است.
به نظر من، وقتي دو نفر بخواهند ازدواج كنند، انواع موانع بايد ايجاد شود؛ بايد به آنان گفته شود: ”دوسال صبر كنيد. دوسال باهم زندگي كنيد و پس از دو سال، اگر بازهم مايل به ازدواج باهم بوديد، برگرديد.“ مردم بايد مجاز باشند باهم زندگي كنند تا بتوانند خودشان را بشناسند و ببينند كه آيا باهم جور هستند يا نه؟ آيا مي توانند در زندگي باهم يك هماهنگي ايجاد كنند يا نه؟ ولي هركسي مي تواند به دفتر ثبت ازدواج برود و ازدواج كند و هيچكس برايشان مانعي ايجاد نمي كند. اين مسخره است. و وقتي بخواهي كه جدا شوي، آنوقت تمام دادگاه ها و قانون و پليس و همه هستند تا مانع تو شوند! جامعه با ازدواج موافق است و باطلاق مخالف. من نه با ازدواج موافق هستم و نه با طلاق. به نظر من، بين مردم فقط بايد يك رابطه دوستانه، يك مسئوليت و يك حمايت وجودداشته باشد. و اگر آن روز دور است، تا آن زمان نبايد اجازه داد كه ازدواج امري آسان باشد. مردم بايد فرصت بيابند تا يكديگررا آزمايش كنند، در انواع موقعيت ها با هم زندگي كنند. ازدواج، فقط به دلايل احساسات شاعرانه و عشق در نگاه اول، نبايد مجازباشد.
بگذار اوضاع خنك شود، بگذار اوضاع معمولي شود، بگذار تا ببينند چگونه با زندگي معمولي و مشكلات روزمرّه كنار مي آيند و تنهادر آن صورت بايد مجاز باشند كه با هم ازدواج كنند.
آن ازدواج نيز بايد موقتي باشد. شايد بايد هر دو سال يك بار بازگردند و آن را تمديد كنند؛ اگر برنگشتند، ازدواج پايان يافته است. مجوز ازدواج بايد هردوسال تمديد شود و اگر بخواهند از هم جدا شوند، هيچ مانعي نبايد ايجاد شود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:59 توسط امواج نورانی |
|
|
روي اين جمله قصار مراقبه كن : مرد احمق و زن گنگ . آنان را به زودي جدا
مي بينم . و ازدواج چنين است . تنها احمق ها در فكر قانوني كردن رابطه
هستند . وگرنه عشق كافي است .
و من مخالف ازدواج نيستم . من موافق عشق هستم . اگر عشق به ازدواج تبديل شود خوب است ولي اميدوار نباش كه ازدواج بتواند عشق بياورد اين غير ممكن است . عشق مي تواند به ازدواج تبديل شود . - بايد خيلي هشيارانه عمل كني تا بتواني عشق را به ازدواج بدل كني . ولي مردم معمولاً با ازدواج كردن عشقشان را نابود مي سازند . آنان براي نابودي عشق به هر كاري متوسل مي شوند و سپس رنج مي كشند . و پيوسته مي گويند : چه چيزي خطا رفت ؟ آنان خودشان نابودگر هستند و براي اين نابودي هر عملي را انجام مي دهند . خواست و اشتياق فراواني براي عشق وجود دارد ولي عشق به آگاهي نياز دارد . و تنها آنگاه است كه عشق به بلنداي راستين خود مي رسد . و اين بلنداي راستين ازدواج است ولي اين ربطي به قانون ندارد . بلكه ازدواج دو قلب است در تماميت . ازدواج يعني عملكرد يك زوج در هماهنگي و همزماني . ولي مردم عشق را آزمايش مي كنند ( اشتياقشان خوب است ولي عشق هايشان پر از حسد ، احساس مالكيت ، خشم و بد عنقي است ) ولي چون آگاه نيستند ، بزودي آنان را نابود مي كنند ، براي همين است كه مردم در طول قرن ها به ازدواج وابسته شده اند . مردم فكر كرده اند كه بهتر است با ازدواج شروع كنند ، تا قانون بتواند از آنان در مقابل نابودي عشق محافظت كند . جامعه ، دولت ، دادگاه ، پليس و كشيش ، تمام اينها شما را مجبور مي كنند تا در چهارچوب ازدواج رسمي باقي بمانيد و اينگونه تو تنها برده اي بيش نيستي . اگر ازدواج به صورت رسمي و تشكيلاتي باشد ، در آن تشكيلات تو فقط يك برده هستي . تنها بردگان هستند كه ميل دارند درون تشكيلات زندگي كنند . ازدواج پديده اي كاملاً متفاوت است . ازدواج اوج عشق است و به اين صورت خوب است . من مخالف ازدواج نيستم ، بلكه موافق ازدواج واقعي هستم . من مخالف ازدواج هاي دروغين و كاذب هستم . ولي اين نوع ازدواج ها شايع هستند و نوعي ترتيبات تشكيلاتي هستند كه به مردم نوعي امنيت ، آسايش و مشغوليت مي دهند . شما را مشغول نگه مي دارد ولي غير از اين شما را غني نمي كند و تغذيه تان نمي كند . پس اگر طبق ضوابط من ازدواج كني ، مي تواني دعاي خير مرا داشته باشي . بياموز تا عشق بورزي و هر آنچه را كه مخالف عشق است به دور بينداز . اين كار بسيار مشكل است . توانايي عشق ورزيدن بزرگترين هنر در جهان است . براي اين كار انسان نياز دارد كه بسيار پالايش شود . فرهنگ دروني غني داشته باشد . بسيار مراقبه گون زندگي كند تا بتواند بلافاصله ببيند كه چگونه مي تواند عشق را نابود كند . اگر بتواني از مخرب بودن پرهيز كني ، اگر بتواني در رابطه با خودت خلاق باشي ، اگر بتواني از رابطه ات پشتيباني و آن را تغذيه كني ، اگر قادر باشي به ديگري محبت بورزي (نه فقط شهوت ، زيرا شهوت به تنهايي قادر به ادامه ي عشق نيست ، بلكه محبت لازم است ) ، اگر بتواني محدوديت ها و كاستي هاي ديگري را بپذيري . ( اگر بتواني او را همانگونه كه هست بپذيري و هنوز عاشق اش باشي ) آنگاه ازدواج روزي اتفاق مي افتد ، ممكن است سالها طول بكشد ولي بالاخره اتفاق مي افتد . تو مي تواني دعاي خير مرا داشته باشي . ولي براي ازدواج قانوني ، نيازي به داشتن بركات من نداري ! و اين بركات و دعاهاي خير نيز كمكي نخواهند كرد و مراقب باش ! قبل از اينكه دست به اين كار بزني ، قدري بيشتر تأمل كن . ازدواج عشق نيست ، چيز ديگري است . پس قبل از اينكه به دام بيفتي ، قدري هشيار باش . ازدواج دام است : شوهر توسط زن به دام مي افتد و زن توسط شوهر : يك دام دو طرفه ! و وقتي كه ازدواج صورت گرفت ، شما قانوناً مجاز هستيد تا يكديگر را براي ابد شكنجه كنيد..... ... و عشق چيست ؟ بزرگترين خودكشي در دنياست . عاشق شدن يعني ارتكاب به خودكشي : كشتن نفس . عشق يعني دور انداختن نفس . براي همين است كه مردم اينقدر از عشق ورزيدن مي ترسند . آنان درباره ي عشق داد سخن مي دهند و به عاشق بودن تظاهر هم مي كنند . آنان ترتيبي مي دهند تا خودشان را و ديگران را بفريبند كه عاشق اند . ولي آنان از عشق ورزيدن پرهيز مي كنند ، زيرا كه عشق نخست از تو مي خواهد تا بميري . و تنها آنگاه است كه دوباره زاده مي شوي ... و مسلماً زندگي نيز با عشق غني تر مي گردد . هر چقدر نفس تو بيشتر بميرد و كمتر باشد ، زندگي تو غني تر و پر بار تر و سرشار از سرور و لذت خواهد بود . ... ولي عشق نهايت خودكشي است . بقيه خودكشي ها جزيي هستند . خودكشي معمولي امري فيزيكي است . عشق يك خوودكشي رواني است و مراقبه ، خودكشي روحاني . تو در عشق از نظر رواني و شخصيتي خواهي مرد و نفس و هويت رواني ات از بين خواهد رفت . در مراقبه تو حتي مفهوم « خود » و حتي فرا خود را نيز به دور خواهي افكند و به « هيچ چيز بودن » خواهي رسيد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:39 توسط امواج نورانی |
|
|
- هر گاه از غرور آکنده باشی عشق ناپدید می شود.
- هر گاه عشق بورزی آنگاه بالغ شده ای - کودک از جنس عشق ساخته شده است. - به هر چه عشق بورزی همان می شوی. - عشق هیچ مرگ نمی شناسد. - زبان قادر به وصف عشق نیست . - چون انسان عشق می ورزد پس خدا هست. - شناخت عشق شناخت خدا است. - عشق در نیستی خانه دارد. - همه انسانها عاشق به دنیا می آیند. - عشق تنها امیدی است که وجود دارد. - به جز عشق همه چیز نابینا است. - عشق بزرگترین هدیه خداوند است. - فقط عشق می تواند انسان را الهی کند. - عشق مطلق است و هراس و تردید نمی شناسد. - انسان بدون عشق تاریکی مطلق است. - عشق نخستین گام به سوی کبریاست. - عشق گلی بسیار ظریف و شکننده است. - انسان آنگاه به کمال می رسد که عاشقانه زندگی کند. - عشق یک آینه است. - زندگی رازی است برای عشق ورزیدن. - عشق رقص زندگی است. - خدا و عشق هم معنا هستند. - هیچ دلیلی برای وجود خداوند به جز عشق نیست. - عشق رام نشدنی است. - عشق شرط نمی شناسد. - زندگی با عشق همان زندگی با خدا است. - عشق با بخشیدن رشد میکند. - چون انسان عشق می ورزد پس خدا هست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 16:28 توسط امواج نورانی |
|
|
(( عشق وجودت را تهی می سازد ... تهی از رشک تهی از قدرت طلبی تهی از خشم تهی از رقابت جویی تهی از خودستایی و تمامی زباله های پیرامون آن . در عین حال عشق وجودت را سرشار از آن چیزی می کند که اکنون برای تو ناشناخته است . وجودی مملو از رایحه . پر از نور و لبریز از نشاط(( (( عشق به معناي آن است كه تو ديگري را در ذات خود هدف بداني . ديگري ، هرگز وسيله نيست . وسيله پنداشتن ديگري ، غيراخلاقي ترين عمل دنياست . اين رهيافت ، در واقع ، بنياد هرچه عمل بد است كه در دنيا وجود دارد . اگر ديگري و ديگران را به مثابه ي وسيله فرض مي كني ، پس بدان كه فساد تا مغز استخوانت نفوذ كرده است . اما اگر ديگري را في نفسه هدف آفرينش مي داني و برايش احترام قائلي ، پس بدان كه بر طريق صواب هستي . البته ديگران در مقابل شيوه ي برخورد ابزارانگارانه ي تو نسبت به خودشان ساكت نخواهند نشست . آنها روزي طالب سهم خويش وجاي خويش خواهند شد . تو دوست داري ديگري زنداني تو باشد . تو او را به زنجير مي كشي ، گرچه زنجيري از طلا . اما چه اطميناني به فردا هست ؟ ممكن است محبوب تو ، فردا تركت كند . انسان نمي داند در لحظه ي آينده چه پيش خواهد آمد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:17 توسط امواج نورانی |
|
|
در مطلب " عشق چیست " مفهوم عشق و جوانب مختلف آن را بررسی نمودم. در قلبی اگر عشق باشد، محبت هست،گذشت هست،اشک های شوق و غم نیز هست.انسان دوستی و همیاری و همکاری هست.عشق اگر باشد،نفرت و خشونت و دشمنی و شهوت و منفعت طلبی نیست. عشق و عشق ورزی حد و مرز و شرط و شروط و جنسیت و مانع نمی شناسد. عشق قاعده و قانون و عادت و آیین نمی شناسد. عشق یعنی آزادی و رهایی،محبت و بخشش و شادی و صلح.عشق بهترین و پاک ترین انرژیِ درونی ست.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 13:14 توسط امواج نورانی |
|
|
وقتی واژه خدا را بر زبان می رانی، گویی به چیزی دور و دست نیافتنی اشاره می کنی.
و قرنهاست که می گویند «خدا چیزی در آن بالا، در آسمان دور دور است» اما وقتی می گویی « عشق » به چیزی اشاره می کنی که به قلب بسیار نزدیک است. مبلغان همواره کوشیده اند تا ثابت کنند خدا در دور دست هاست، زیرا اگر خدا در دوردستها باشد آنان می توانند… خود را نماینده و واسطه او معرفی کنند! وقتی واژه «خدا» را بکار میبری، گویی از یک شخص سخن می گویی. خدا محدود و معین می شود. اما «عشق» یک شخص نیست. یک کیفیت، یک حضور، یک بوی خوش است. نه بوی خوش یک گل، بلکه بسیار نامحدودتر، بی کران تر و نا متناهی تر. وقتی می گویی «خدا» به تو احساس ناتوانی دست می دهد: « چه کار کنم؟ » اما زمانی که پای عشق در میان است می توانی کاری در مورد آن انجام دهی. طبیعت ذاتی تو عشق ورزیدن است. بنابراین آموزش من حول محور « عشق » می چرخد. من می گویم: عشق همان خداست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 8:47 توسط امواج نورانی |
|
|
عشق ملاقات مرگ و زندگی است، ملاقاتی در نقطه اوج. فقط
در صورت شناخت عشق است که می توان به تجربه این ملاقات نایل آمد . در غیر
اینصورت به دنیا می آیی، زندگی می کنی و می میری، ولی در حقیقت مهمترین
تجربه زندگی را از دست داده ای. تجربه ای که با هیچ چیز جایگزین نمی شود.
تو تجربه حد فاصل مرگ و زندگی را از دست داده ای. تجربه این حد فاصل، نقطه
اوج و حد نهایی تجربیات آدمی است. برای اینکه به آن نقطه برسی بایستی چهار
مرحله را همیشه به خاطر داشته باشی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 8:33 توسط امواج نورانی |
|
|
حتمن تا بحال درباره پيدايش زمين وموجودات درونش وحتي كل هستي با خودتون انديشيده ايد.
خوب به چه نتايجي دست پيدا كرده ايد؟ دنيارو چطور ديديد؟هدف از خلقت دنيارو چه ديديد؟ درباره افريننده اش چه فكري كرده ايد؟و............... سوالات بيشماري در طول شبانه روز به ذهن ما خطور ميكند كه ازقبيل سوالات بالا هستند گاهي در جواب به اين پرسشهاي گاهن بدون جواب با گفتن كلمه عجب جواب خودمونو ميدهيم. ولي واقعيت يا بهتر بگويم حقيقت چيست؟ تابحال توي كتاباي زيادي خونديم كه هدف از افرينش ما انسانها چي بوده اينكه چند صباحي زندگي كرده با خوشي وناخوشي هاي روزگار دست وپنجه نرم كرده وبا انجام يسري كارهاي خوب سعي كنيم پس از مرگ به بهشت وعده داده شده برويم. البته اين از يك ديدگاه هست.ممكنه ديدگاههاي ديگري شبيه به اين هم وجود داشته باشد. ولي دركل همه ديدگاههاي موجود در اين انديشه اند كه بالاخره يروز اين دنيابا همه انچه كه درش وجود داره به نقطه آخررسيده وازبين ميرود. ولي بعدازاون چه اتفاقي خواهد افتاد؟يعني تمام اين هستي با عظمت براي اين چندصباح بوجودامده وآفريننده بزرگ ان هدفش اين بوده كه يكروز دنياي بزرگ مافنا بشود. بنظر بعيد مي ايد خالق تواناي جهان كه ذره ذره عناصر ومولكولهاي تشكيل دهنده هستي رو با تمامي دقت ونظم وترتيب دركنارهم گرداوري كرده بدون غايت وهدفي بزرگ ان را رها سازد. حال ميخواهم نظر شما دوستان عزيز رو بدونم شما چه فكرميكنيد؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 14:56 توسط امواج نورانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام
اين اولين تجربه من در تهيه اين وبلاگ هست.ميخواهم از اين طريق با دوستان همفكر وهم عقيده اشنا بشم يا بهتر بگويم اشنا بشيم.براي همين از دوستان خواهش مي كنم مرا در پربار كردن وبلاگ راهنمائي ومدد كنند. هدف از ايجاد وبلاگ پيدا كردن راه وروشهاي بهتر زندگي كردن وبجلو قدم نهادن است.قدمهاي محكم واستوار در جهت رسيدن به عشق واقعي. در همين جا از دوست عزيزي كه در ثبت وبلاگ مرا ياري كرد كمال تشكررادارم. سخن كوتاه ميكنم وازاين پس شما فقط سخنان گهربار بزرگان را خواهيد ديد چرا كه بنده هنوز سخني واسه گفتن ندارم. |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 |
|
RSS
|